*سـرمـه ی خــورشیـــد*
گر بود عمر به میخانه رسم بار دگر ... به جز از خدمت رندان نکنم کار دگر
دلم آغوش می خواهد برای روزهای سرد و طوفانی برای چشم های تا ابد گریان و بارانی به یاد روز های کودکی ... دلم آغوش می خواهد غریبه ، آشنا ، خوشحال یا گریان فرشته یا ملک ، ابلیس یا شیطان ! دلم آغوش می خواهد .... چرا شیطان ؟؟؟؟؟ زمانی که برای درد و دل هایم جوابی نیست تمام آرزوهایم به جز نقش سرابی نیست در آن هنگام که فریاد من از هفت آسمان بگذشت و از آن سو صدایی نیست ؛ دلم با ناله و با درد می گوید ؛ خدایی نیــ... اما نه خدایی هست خدای مهربان و آشنایی هست . میان کوچه های زندگی من ، توشۀ تنهاییم بر دوش خــــــــــــدایــــــــــا ! باز کن آغـــوش ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ سخن سربسته میگویم ٬ گهی خاموش و گه در جوش ٬ نباشد این دل ما را ٬سر فریـــــــاد سر دادن... در پی دلبر نوشین بزن گام به راه هرچه گویند گناه است بدان نیست گناه روشنی جو ، مترس از بدِ راه همسفر نیست؟نباشد!تو برو تو بزن گام به کام دل خود و برو در پی نور دل خود جرعه ای نوش ازین جام و نگر بر رخ یار آسمان بین،دل صاف و خم ابروی نگار ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ پ.ن:تو که لالایی بلدی بگیر بخواب لطفند!!! *ـ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ* ز همه دست کشیدم که تو باشی همه ام با تو بودن ز همه دست کشیدن دارد .... و اي كــــــــاش قبل از هر جمله ،خبري از "كاش" نبود... رهگذر آرام گذر از كوچه ي دلواپسي گوييا امشب به خواب است... گام هايت بي صدا ! نفست در سينه حبس ! سخن ِ هيچ مگو ! مبادا كه تو بيدارش كني... همان قلمی که زمانی دلم با او نجوا می کرد.دیگر زبان دلم برایش نا مفهوم است. این همان قلم پیشین است ، اما دل من مانند گذشته نیست زمانی به نام عشق می تپید ،به نام عشق سخن می گفت، به نام عشق بر تکه ای چوب و چندپاره سیم صدایی می نشاند ، به نام عشق شاد می شد و به نام عشق غمزده! عشق می ورزید بی دلیل،بدون توقع پاسخ. به بودن ایمان داشت و به آینده امید... ولی امروز هرچه در او می نگرم،نه نور عشقی میبینم نه یقینی و نه امیدی. دیگر آن ساز را هم نمی نوازد... همچون تکه ای یخ در کنج سینه! سکوتی بس سرد و سنگین - که سردی آن حکم خاموشی به لبانم داده و سنگینی اش توان گریستن را هم از من ربوده است به بودن خود شک دارم! گاهی می پرسم آیا من زنده ام؟؟ اگر هستم ،پس چگونه؟؟؟ تهی از مهر؟ تهی از یقین؟ تهی از امید؟ فارغ از هر خیال و احساسی؟! ذهنم پریشان است و دلم حیران... افکارم روانه ی مسیری شده اند که میدانم ،به نا کجا آباد هم ره نمی برد! واژه هایم نم دارند مانند چشم هایم ... مانند گونه هایم... مدت ها بود که حتی لغزش دانه های اشک را هم به روی صورتم احساس نکرده بود. انتظارشان را میکشیدم تا شاید آنها تسکینم دهند، اما انگار ،اشک هم با من بیگانه بود... اكنون ، برای گریستن بهانه ای نمی یابم . به جستجو هم نمی روم... میخواهم آنقدر به این باریدن بی بهانه ادامه دهم ، تا گرمای اشکهایم ، سردی دلم را از بین ببرند. تا غباری که روی فانوس قلبم نشسته ، شسته شود... تا شاخه ی امید جوانه بزند... امید ِ داشتن فردای سپید امید ِ رسیدن به دیاری آشنا که در قلب مردمانش ، گوهر عشق و انسانیت نهفته است... من كه از آتش دل،چون خُم مي ميجوشم مهر بر لب زده ، خون ميخورم و خاموشم کاشکی مثل بچگی هامون ، بزرگترین مشکلمون ، خراب شدن یا گم شدن اسباب بازی هامون بود. کاشکی مثل اون روزا دلمون پاک بود ، همه رو دوست داشتیم ، هرچی داشتیم با بقیه تقسیم میکردیم. کاشکی مثل اون روزا صادق بودیم و انقدر شجاعت داشتیم که جز حقیقت چیزی نگیم. بچه که بودیم ، حتی اگه نمی تونستیم درست حرف بزنیم ، اما با نگاهمون خیلی چیزا رو میگفتیم. اینقدر دلامون آینه ای و شفاف بود که از هیچ کس ، هیچ کینه ای به دل نمی گرفتیم. حسادت بلدنبودیم ، عاشق بودیم... راستی که چقدر دنیامون قشنگ بود... از کوچیکترین چیزا هم لذت می بردیم و شاد می شدیم... با این همه ، نمیدونم چرا دلمون می خواست بزرگ شیم؟! حالا که بزرگ شدیم چی شدیم؟ درد ها و مشکلاتمون هم بزرگ شدن.به این راحتی ها هم برطرف نمیشن.یا بهتره بگم : ما به این راحتی ها دست از سرشون برنمی داریم و بی خیالشون نمیشیم.آخه عقلمون بزرگ شده !!! در روز دست کم ، صدجور دروغ می بافیم ، صدجور حیله ، صدجور فریب ، صدجور تهمت ، صدجور بی انصافی... چون عقلمون بزرگ شده !! هیچ کس رو اندازه ی خودمون دوست نداریم ، محاله که چیزی داشته باشیم و دیگران رو هم توش سهیم کنیم.چون عقلمون بزرگ شده!!اما در عض دلامون خیلی کوچیک شده. خودمون بزرگتر شدیم و خدامون کوچیکتر ، خودمون بزرگتر شدیم و عشق هامون کوچیک تر، دلامون کوچیکتر ، دنیامون کوچیکتر... حقیقت رو گم کردیم!شاید هم قایمش کردیم و هیچ تمایلی نداریم که پیدا شه! دیگه رو قلبامون گرد و غبار نشسته و شفافیت گذشته رو نداره!چون حسادت و تنفر و کینه رو توش راه دادیم.مغرور شدیم...مغرور به چیزایی که توی وجودمون خبری ازشون نیست. الان وسعت دنیامون چقدره؟ چقدر زندگیمون قشنگه؟ چقدر ازش لذت می بریم؟ هـــــیچی!شاید هم کمتر ... چقدر دلم می خواد برگردم به همون دوران و دیگه هیچوقت پامو تو وادی بزرگی!!(از نظر سن) نذارم! انگار اون وقتا خیلی بزرگتر بودم...!
![]()
جايي براي تحقق آرزوهايم...
جايي براي با هم بودن و تنها بودن...
جايي كه هر نسيمش ع - ش- ق را زمزمه ميكند...
جايي كه آسمانش عاشق است ، و هرگاه هوس عشق بازي با درختان و گلها را ميكند ، بي پروا مي بارد...
كاش قدم به آن سوي ديوار ها مي گذاشتم و از نگاه هاي رهگذران نمي هراسيدم.
كاش فرياد "ديوانه ،كجا مي روي؟" را نمي شنيدم.


![]()

| Design By : Night Skin |


